کلا متفاوت شروع شد..
زودتر از خواب پا شدم.. یه شروعه خاص..
اول ساعت با خنده و شوخی شروع شد..
با انرژی توی راهروی مدرسه میدویدم..
بچه ها یادشون نبود ..
زنگ دوم طاقت نیاوردمو گفتم امروز تولد یه خریه..
سه تاشون با شوک نگاهم میکردن..
یهو یکی پرسید مگه فردا نیس؟؟

خلاصه کلی سربه سرشون گذاشتم..
زنگ ناهار خیلی حال داد.. انقدر خندیدیم که دلم درد گرفته بود..
موقع برگشت تو اتوبوس نشسته بودم.. یه ذره که گذشت یه دختره شروع کرد شعر خوندن..
:« پاییزه و پاییزه.. برگ درخت میریزه.. هوا شده کمی سرد.. روی زمین پر از برگ...
یاد دوران مهد کودکم افتادم .. چقدر زود بزرگ شدم .. تمیییز هیفده تا پاییز دیدم«البته اگر این پاییز بگذره»
انقدر قشنگ میخوند که ناخوداگاه باهاش زمزمه کردم..
به ایم میگفتن یه هدیه توپ.. یاد و خاطره ی مهدکودک وقتی دریا جون«مربیم» بهم این شعر و یاد میداد برام زنده شد..
یه دفه بغض کردم.. خیلی زود گذشت..
چشم به هم بزنم سیزده تا دیگه هم میگذره و من میشم سی ساله..
+ البته نا گفته نماند که یه سری ها یادشون نبود..
ولی اوناهم خاطرشون عزیزه..
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:27  توسط farnam FTH |
برچسب:
نویسنده: هلیا رضوانی